خرید بک لینک
از بیرون به درون آمدم از منظر به نظّاره به ناظر نه به هیأت گیاهی نه به هیأت پروانه ای نه به هیأت سنگی، نه به هیأت برکه ای من به هیأت «ما» زاده شدم... به هیأت پرشکوه انسان تا در بهار گیاه به تماشای رنگینکمان پروانه بنشینم غرور کوه را دریابم و هیبت دریا را بشنوم تا شریطهی خود را بشناسم و جهان را به قدر همت و فرصت خویش معنا دهم که کارستانی از ایندست، از توان درخت و پرنده و صخره و آبشار بیرون است انسان زاده شدن تجسّد وظیفه بود توان دوست داشتن و دوست داشته شدن توان شنفتن توان دیدن و گفتن توان اندُهگین و شادمان شدن توان خندیدن به وسعت دل، توان گریستن از سویدای جان توان گردن به غرور برافراشتن در ارتفاع شکوهناک فروتنی توان جلیلِ به دوش بردن بار امانت و توان غمناک تحمل تنهایی تنهایی تنهایی تنهایی عریان انسان دشواری وظیفه است... *شاملو

برچسب: نویسنده: زهرا موسوی تاريخ: جمعه 17 دی 1395 ساعت: 11:25

وقت و انرژیِ توی صف موندن رو نداشتم، با معذرت خواهی راه رو بین جمعیت باز کردم و سوار شدم... دختر داشت از توی صف نگاهم میکرد، مکثی کرد و اونم سوار شد... روبروم وایساد... اولش توجهی بهش نمیکردم.. کم کم صدای فین فین بینی ش توجهم رو جلب کرد، میدونم اصلا کار خوبی نیست اگر که دیدیم کسی گریه میکنه یا حالش بده بهش زل بزنیم، اما نتونستم، باهمون حالت مغرورانه ام یواشکی نگاهش میکردم اما وانمود میکردم اصلا برام مهم نیست و نمیبینمش... چشمای روشنش قرمز شده بود، با هر حرکت دستمال فکر میکردم الان شکل بینی ش خراب میشه، چه وضع بینی گرفتنه؟؟! .. اما دختر این چیزا حالیش نبود، گوشیشو نگاه میکرد و تندتند یه چیزایی تایپ میکرد و گوله گوله اشکاش میریخت.. یعنی چی شده بود؟؟دومین بار بود... اولین باری که از یه دختر خوشم اومده بود مربوط به چندسال پیش بود، یه دختر چادری با قیافه خیلی خیلی متوسط، و شاید از نظر بعضی ها حتی غیر زیبا، اما آنچنان در نظر من جذاب اومد که خودمم تعجب کرده بودم!! داشتم میگفتم.. آتی ساز رو هم رد کردیم، تقریبا از سر و وضعش حدس میزدم که ممکنه سعادت آباد پیاده شه، اما تو دلم میگفتم کاش تا گیشا ب

برچسب: نویسنده: زهرا موسوی تاريخ: جمعه 17 دی 1395 ساعت: 11:25

به اجبار آقامون کلاس امروز رو رفتم :)))... خوشم میاد که مجبورم میکنه تو این چیزا :دی ... البته خودم هم دوس داشتم.. جذاب بود... ساعت 1 بود داشتم به آقا میگفتم که دارم حاضر میشم(اموجی حلقه فرشته ای)، پاسخ پوکرفیس بود :))... با این حال ساعت 3 هم دقیقا نرسیدم :دی.. حالا بازم ماجراهای من و نگهبان دم در :))... گفتم دارم واسه چی میرم، گفت بفرماییییید، اصن کارتم نگا نکرد :| .. حالا هرموقع میرم دانشکده ، اول میرم سمت چپ میبینم دیواره :)) بعد یادم میاد سالنه سمت راست بود :دیبعد هیچی دیگه وسطش رسیدم اقاهه داشت صحبت میکرد، صداشو فقط ضبط کردم ولی یادداشت نکردم، البته چیز خاصی نگفت، فقط یکی دوجاش جالب بود که دارمشون..کلاس بعدیش که میخواست شروع شه، بچه ها پاشده بودن رفته بودن بیرون، این آقاهه اومد بعد با یه حالت نیشخند از روی حرص :)) وایساده بود اون بالا میگفت 20 نفر ثبت نام کرده بودن کوو؟؟.. خلاصه بقیه ام اومدن و شلوغ شد خیال این بنده خدام راحت شد .. بعد هرازگاهی بعضیا وسطش پا میشدن میرفتن این معلوم بود داره حرص میخوره :))) با نگاهش رفتن شخص رو تعقیب میکرد :))یه چندتا کتاب خوبم معرفی کرد گفت بخونیدش

برچسب: نویسنده: زهرا موسوی تاريخ: جمعه 17 دی 1395 ساعت: 11:25

داشتم میرفتم فروشگاه خوابگاه، نزدیک سلف دیدم یه کاغذ رو زمین چسبوندن به همراه یه غذا که ریخته شده بود... رو کاغذ نوشته بود، این غذای خونگی خوابگاهه لطفا به نشانه اعتراض ازشون نخرید، بال مرغ(که عامل کیست فلان فلانه) بادمجون و برنج هندی... و خلاصه باهمین مضمون.. میخواستم در جوابش بنویسم عسیسم قیمت غذای خونگی هزار تومان می باشه ها ! ، انتظار داری برات چیزی مثل کته استیک دیوان سام سنتر سرو کنن؟؟؟ البته بنده خدا توقعی ام شاید نداشته، مثلا حداقل توقع داشته چیزی که میخوره با اسمش که خونگی باشه لااقل یه ذره همخوانی داشته باشه. دقیق نمیدونم این غذای خونگی که جدیدا گذاشتن تو لیست سلف بازم مربوط به بودجه خود دانشگاست یانه... چون بهرحال درسته با هزار و 2هزارهم نمیشه برنج کیلویی 12 هزارتومنی انتظار داشت، اما بهرحال دانشگاه دانشگاهه، باید غذاهاشو لااقل یکم بهتر کنه.. بودجه داره بهرحال درکل خوردن غذاهای خوابگاه چیزی در حد عذاب الیمه.. از غذای دانشکده چندین برابر بدتره... خلاصه نمیدونم فلسفه اش چیه! به هر روی من ترجیح میدم در رفت و آمد به آشپزخونه ی دور و دراز خوابگاه وقت بیشتری(متاسفانه) تلف کنم ا

برچسب: غذای خانگی اینو,غذای خانگی ایرانی,غذای خانگی اینترنتی, نویسنده: زهرا موسوی تاريخ: چهارشنبه 8 دی 1395 ساعت: 19:25

اینو مینویسم تا حال الانم یادم بمونه... صورتم از اشکام خیسه، اونجوری نگام نکن خنده ام میگیره :) تو عزیزترین منی.. تو توی زندگیم باشی دیگه دلم گرمه.. تو قابل اعتمادترین و پاک ترین و مهربون ترین و بهترین مرد دنیایی... خوشحالم ... خوشحالم که عاشق تو شدم... خداروشکر میکنم از خدا میخوام عشقمون بیشتر و بیشتر بشه... از خدا میخوام هر دختری یه مرد مثل تو توی زندگیش داشته باشه :( خدایا کمکم کن تا همسر خوبی براش باشم و بچه هایی به خوبیِ باباشون تربیت کنم...

برچسب: نویسنده: زهرا موسوی تاريخ: چهارشنبه 8 دی 1395 ساعت: 19:25

هرکاری کردم عنوان مناسبی پیدا کردم بس که درباره همه چی حرف زدم :دی یکی از دوستان یه پستی نوشتن دوس داشتم منم یه چیزی دربارش بنویسم: عشق تغییرات هورمونی نیست.. البته چرا.. در بیشتر موارد هست.. اما اون اسمش عشق نیست.. اون اسمش همون تغییرات هورمونیه.. راستش اصلا نمیدونم عشق دقیقا به چی میگن.. به احساسی که یهویی و بدون منطق به وجود میاد؟؟ یا احساسی که یواش یواش و با شناخت تو وجود آدم ریشه میدوئونه؟؟ من اسم دومی رو عشق میذارم.. عشق باید همراه با آگاهی باشه تا اسمش بشه عشق.. شایدم اینی که من میگم اسمش دوست داشتن هست؟؟ خلاصه هرچی که هست من این مدلی رو فقط میپسندم... و این رو هم باید بگم خوشبختانه هیییییییچ اعتقادی به عشقایی مثل لیلی و مجنون و اینجور چیزا ندارم.. مزخرف هستن!.. با احترام :| بعضیا ممکنه بگن عشقی که به وصال برسه عشق نیست و میشه همون وصال خالی؟ که بعداز یه مدت میبینی همچین آش دهن سوزی نبوده؟؟ اینارو من نمیگم.. اول ذکر یه نکته لازمه: چرا از اول باید اونهمه پارادوکس باشه بین شخصیت واقعی اون آدم و کسی که به اشتباه تو ذهنمون عاشقش شدیم؟؟ اگه عشق نافرجام باشه اون وقت معشوق واقعی از

برچسب: نویسنده: زهرا موسوی تاريخ: چهارشنبه 8 دی 1395 ساعت: 19:25

یکی از اجزا لاینفک خوابگاه ها، وجود گربه های فراوان تو حیاطشونه.. و اصولا دخترا تو خوابگاه به 3 دسته تقسیم میشن.. دسته اول وقتی گربه هارو میبینن جیغ میزنن، و وای که چقد این حرکت مضحک و ضایع است... دسته دوم گربه هارو ناز میکنن :///.. دسته سوم مث من هستن که خنثی به راهشون ادامه میدن... دختر فقط باید از سوسک و مارمولک و ملخ بترسه... همین.. ایششش اگه موی گربه نمیریخت وکلا ایراد نداشت، یه پرژن ش رو نگه میداشتم... الکی گفتم نگه نمیداشتم، کلا فقط دوس دارم نگاشون کنم، سخته، سگ وگربه رو باید ببری دسشویی و حموم و چه میدونم واکسن و هزارتا رسیدگی، ضمنا از لیسیدنشون هم بدم میاد ... ولی خیلی بانمکن :))).. بهشتی که بودم هروقت میرفتم مرکزخرید ولنجک حتما اون مغازه غذای سگ و گربه که طبقه بالا بود هم میرفتم .. گربه هاش وحشتناک ملووس بودن.. اون موقع قیمتشون 700 هزارتومن بود، نمیدونم جدیدا چند شدن... البته این پرژن کت ها فقط وقتی کوچولن بانکمن، بزرگتر که میشن زشت میشن... بعد یه چیز جالبی درمورد من هست، هر هاپویی منو میبینه عاشقم میشه :||||... شانسم نداریم:))... از تریر بگیر تا دوبرمن حتی!!!... مثلا یبار با

برچسب: نویسنده: زهرا موسوی تاريخ: چهارشنبه 8 دی 1395 ساعت: 19:25

صفحه بندی